🎭 مبارزطلبی شمر و پاسخ کوبنده امام حسین (ع) در روز عاشورا - سروده: کریم سرآبادانی

🟥 شمر:

کجا رفت آن سپه، شاها؟ چرا بی‌یاور و یاری؟
کجا شد قاسمِ داماد؟ چرا یاری نمی‌آری؟

علیِّ‌اکبرت چون شد؟ که گفتی اشبه‌الناس است
به آن پیغمبری، کو را کنی در رزم سرداری...

دگر عباس، آن مردی که گفتی اشجع‌الناس است،
بگو آبی رساند یا کند بر تو علمداری...

تویی، شاها، میانِ دشت، چو تنها برگ پژمرده،
نه یاری ماند و نه یاور، که سازد مر تو را یاری!

کجا شد آن همه وعده؟ چه شد حکمِ خداوندت؟
اگر مردی، قدم بگذار و پایان ده به این زاری!

بیا، ای خسته و تنها! ببین حالِ برادر را،
کنون هنگام میدان است، به پا خیز از ره یاری!

چرا خاموش بنشستی؟ مگر ترسی ز جان داری؟
اگر مردی و حق‌خواهی، بیا بنمای سرداری!

تو گفتی می‌رسی بر عرش و شاهی می‌کنی بر خلق،
کنون بنگر که بر خاکی، نه تختی مانده، نه باری!

کجا شد فاطمه، مادر؟ کجا شد حیدرِ صفدر؟
کجا فوج ملک باشد؟ کند این دم تو را یاری؟

سرت فردا به نیزه، کاروانت سوی بازار است؛
تو را داغی‌ست در پیش و نه فردا خواهری داری!

نه من شمرم، نه او بن‌سعد! کریمم، عبدِ دربانت،
ز این خیلِ عزاداران، برون آرم به بیداری!


---

🟩 امام حسین (ع):

مزن طعنه! که با ما نیست جز شوقِ وفاداری
نه از جان بیم دارم لیک، کریمان را کنم یاری

کجا رفتند یارانم؟ برفتند از سرِ شوقی
به سوی قرب معشوقم، به باغِ نور و دیداری

قسم بر خون عباس و علی‌اکبر، که روشن شد
در این صحرا نباشد جز ره عشق و وفاداری

ز قاسم تا به اصغر، جان فدا کردند در این راه
که یابند از رخ یزدان، تجلّی‌ها و اسراری

تو پنداری که من ماندم تهی‌دستانه در میدان؟
دلم سرشار از عشقی‌ست، کز آن حق کند یاری

نی‌ام تنها در این میدان؛ که حق، همراه من باشد
ملک با تیغ ایمانم، کند از عرش دستاری

نه زهرا برده‌ام از یاد، نه حیدر، ای جفاکاران!
که در خونم روان گشته‌ست، یاد آن شبِ تاری

تو‌ام گفتی سَرم فردا رود بر نیزه؟ آری، لیک
سرافراز است آن سر، چون بپاشد نور بر ناری!

تو پنداری که داغم را فروغی نیست در بازار؟
ندانستی که زینب بردمد طوفان بیداری!

به یک خطبه براندازد ستم را همچو طوفانی
بپیچد در دل شب نعره‌ی نور از گرفتاری

من آن آتش‌فشانم، کز دل شب نور می‌پاشد
نه خاکستر، نه خاموشم، نه برگم زیر آواری!

#کریم_سرآبادانی 1403/03

کانال تلگرام

دلنوشته: کریم سرآبادانی

در بهاری که برگ‌های دفتر زندگی‌ام به نسیم دانش ورق می‌خورد، در سایه‌ی مهر استادانی بزرگ و همراهی یارانی دل‌سپرده، باغی از خاطرات شکوفا شد.
هر لحظه از آن روزگار، نه فقط در ذهن، که در عمق جانم نشست؛ لحظاتی از جنس دانایی، دوستی و روشنی.

این غزل، تپش دلِ دانش‌جویی است در بازخوانی آن روزهای روشن، و با تمامی مهر و احترام، تقدیم می‌شود به:

🌿 جناب آقای دکتر محمد پیری – پدر مهربان اندیشه و روشن‌روانِ معرفت
🌿 جناب آقای دکتر سیدمهدی میرمهدی – فانوس خاموش‌ناپذیر اندیشه در شبستان تأمل
🌿 سرکار خانم دکتر فتانه یاراحمدی – بانوی آرامش، تجسم مهر و آشتی در نگاه و گفتار
🌿 جناب آقای دکتر مرتضی مرادی – نسیم نجابت، حامی حلم و آینه‌ی وقار

و همچنین، همه‌ی هم‌کلاسی‌های گرامی‌ام که در کنار آنان، علم به عاطفه گره خورد و دوستی، زیبایی آموختن را دوچندان ساخت.

1404.03.09 / #کریم_سرآبادانی


باد آن بهار روشن دانش چو گوهرم
کز نور آن زمانه، هنوزم منوّرم

دانشگه ملایر، آن آشیان مهر
شد قبله‌گاه فکر و دل و جان و باورم

جمعی ز یار و هم‌دل و اندیشه‌ور، به عشق
هر گفتگو چو زمزمه‌ای خوش در آن حرم

پیری، عزیز، آن پدرِ مهر و معرفت
بگشود راه فهم، به لبخند و باورم

سید، چراغ خلوت اندیشه‌ام، که باز
روشن‌دلی ز نور کلامش بپرورم

فتانه، با نگاه پر از مهر و آشتی
گل می‌شکوفد از سخنش در سراسرم

مرادی، آن نسیم نجابت، پناه من
شد رهنمای حلم و ادب، یار و یاورم

درسِ وفا و دانش و بازار در دلم
تا شعله‌ور کند ز درون، جان و پیکرم

ای کاش باز لحظه‌ای از نو شود پدید
کز نو شکوفه‌ریزد از آن باغ، دفترم

گفت این غزل #کریم، به شوق چنان بهار
تا جاودانه ماند از آن باغ، دفترم

کانال تلگرام

مرگ دل - سروده: کریم سرآبادانی

نه فالی مانده در چایم، نه شوقی در دل تارم
نه دستی گرم و نه آهی، در این سردابه‌ی کارم

همه با من، ولی تنها، چو سنگی در دل دریا
نه گوشی سوی فریادم، نه چشمی روی گفتارم

لبم خندان، دلم خونین، قلم در مشت و لیکن هیس!
نه مهر از اهل هم‌دوشان، نه نوری در شب تارم

نه پاداشی ز اندیشه، نه پاسخ‌ها به دلسوزی
همی‌گویند «باید ماند»، ولی «بی‌جاست این کارم»

من آن خسته‌دل خاشاک، در این طوفان بی‌فرجام
که می‌سوزم ولی خاموش، که می‌گرید به پندارم؟

دل من خانه‌ای ویران، ز نیش خنده‌ی نزدیک
چه نیک‌اند آن‌که دورند و چه بد خُلق آن‌که بُد یارم

نگاه سردشان خشک است، صداشان خالی از معنا
کلامی نیست جز تشریف، تظاهر هست در کارم

مبادا روزگاری را، چنین در مرگ دل بینی
که جان از آدمی سیر است، ولی پابند دیوارم

به وقت احتیاج و کار، یک الماس بی‌چونم
پس از رفع بلایا، چون بدل بالای دیوارم

میان جمع می‌خندند، ولی بیگانه‌اند از من
نه در گفتارشان جایی، نه در کردار تکرارم

چو غم پیداست، می‌خوانندم از دل، یار دیرینم
چو شادی سر زند، حاشا که کس آید به دیدارم

ز صد زخمی که خوردم من، یکی مرهم نمی‌گردد
همه گفتند «همدردیم»، فقط در لفظ و اظهارم

دل این جمع سنگی شد، نمی‌سنجد مگر با سود
من از دل سوز می‌گویم، نمی‌فهمند اظهارم

در اندیشه مرا خواندند، اکنون پشت دیوارم
چه دیواری، که عایق کرده و نم برنمی‌دارم

کسی کو جان‌فشان بودم برایش بی‌دریغ اما
به نام و نان که نزدیک است، نمی‌آید سرِ دارم

شدم چون گوی سرگردان، در این میدان بی‌مهران
نه دستی سوی دل باشد، نه حالی چون گرفتارم

شدم آیینه‌ی زنگار، درونم روشنی مرده
کسی جز سایه‌های سرد، نمی‌پرسد ز افکارم

نویس ای باد اگر پرسی «#کریم از خلق بیزار است؟»
دلی دارم، ولی دیگر نه تاب کُه، دل‌آزارم

#کریم_سرآبادانی

کانال تلگرام

لوای عشق برپا شد - سروده: کریم سرآبادانی

ز نو پیچید بانگ عشق، در دشتِ سرآبادان
علم بر دوش عاشق‌ها، خروشد نغمه‌ی یاران

چراغ تکیه روشن شد، دلِ شب باز می‌سوزد
دلِ پیر و جوان اینجا، به یاد کربلا کوبد

در آن تکیه، کهن‌بنیاد، تاریخی‌ست پابرجا
همه آماده‌اند اینک، به راهِ شاهِ بی‌همتا

یکی طرحِ عَلَم بندد، یکی خواند ز مقتل‌ها
یکی تعزیه می‌خواند، ز سوز سینه پر معنا

دل و دست و نوا یک‌سو، به نام آن شهِ بی‌سر
به جان بستند پیمانی، به خون پاک آن سرور

ز یاد آن عطش‌داران، دل از غیرت شرر گیرد
به هر سالی در این تکیه، صفوف جان حَضَر گیرد

#کریم از شوق عاشورا، سرود این شور جان‌افزا
که تا تکیه‌ست و دل باقی‌ست، نماند بیرقش تنها

#کریم_سرآبادانی
1404.03.14


کانال تلگرام

غدیریه - سروده: کریم سرآبادانی

علی جانم، علی جانم، علی جان
امیر دل، ولی‌اللّهِ دوران

تو نوری از تجلّی‌های یزدان
تو شمشیر خدا در دست ایمان

علی، ای صبح روشن در شبِ تار
تویی تفسیر قرآن در دل یار

به رنگ تو جمال آسمان‌ها
به تعظیم تو بشتابند جان‌ها

تو دریایِ خرد، در موجِ غیرت
تو آیینِ عدالت در حقیقت

نه تنها مرتضی، شیر خدایی
به آیینِ غدیر، مولای مایی

تو را جانان بخوانم یا برادر؟
تو را ای عشق خوانم یا پیمبر؟

تو آن آیینه‌ی پنهانِ عشقی
به جان بستایمت، جانانِ عشقی

درونم نور می‌تابد ز نامت
دلم گم می‌شود در احترامت

علی ای جان من، خورشید رخشان
ولایت را تویی چون ماه تابان

علی ای مظهر اعجاز خلقت
امیر عدل و آیین شریعت

به دستان نبی بالا شدی باز
علمدار ولایت، قبله‌ی راز

علی با حق و حق هم با علی شد
کمال دین ز نورش منجلی شد

پس از ختم نبوت، نور باقی‌ست
ولایت، راه حق را روشنایی‌ست

وَلایت ختم دین و حجت آن
هم «أکملتُ لکم» شد آیه‌ی جان

تو آن بابِ علومِ مصطفایی
تو آیینِ عمل، راه خدایـی

تو قرآنِ نَطُق، آیینه‌ی نور
تو میزانِ یقین در سیرِ مأمور

تو آغازِ یقین، پایانِ تردید
تویی میزان حق، خورشید امید

خدایا عید ما را غرق نور آر
دل این جمع را سرشار شور آر

به یُمن این امامت، این ولایت
بده بر ما صفا، مهر و کرامت

علی جان، شافعِ فردایِ محشر
تو را خوانَد "کریم" از جان، مکرر

ز الطافِ تو و اولادِ پاکت
به محشر، یاورانت در شفاعت


#کریم_سرآبادانی
1403.03.20

کانال تلگرام