نه فالی مانده در چایم، نه شوقی در دل تارم
نه دستی گرم و نه آهی، در این سردابه‌ی کارم

همه با من، ولی تنها، چو سنگی در دل دریا
نه گوشی سوی فریادم، نه چشمی روی گفتارم

لبم خندان، دلم خونین، قلم در مشت و لیکن هیس!
نه مهر از اهل هم‌دوشان، نه نوری در شب تارم

نه پاداشی ز اندیشه، نه پاسخ‌ها به دلسوزی
همی‌گویند «باید ماند»، ولی «بی‌جاست این کارم»

من آن خسته‌دل خاشاک، در این طوفان بی‌فرجام
که می‌سوزم ولی خاموش، که می‌گرید به پندارم؟

دل من خانه‌ای ویران، ز نیش خنده‌ی نزدیک
چه نیک‌اند آن‌که دورند و چه بد خُلق آن‌که بُد یارم

نگاه سردشان خشک است، صداشان خالی از معنا
کلامی نیست جز تشریف، تظاهر هست در کارم

مبادا روزگاری را، چنین در مرگ دل بینی
که جان از آدمی سیر است، ولی پابند دیوارم

به وقت احتیاج و کار، یک الماس بی‌چونم
پس از رفع بلایا، چون بدل بالای دیوارم

میان جمع می‌خندند، ولی بیگانه‌اند از من
نه در گفتارشان جایی، نه در کردار تکرارم

چو غم پیداست، می‌خوانندم از دل، یار دیرینم
چو شادی سر زند، حاشا که کس آید به دیدارم

ز صد زخمی که خوردم من، یکی مرهم نمی‌گردد
همه گفتند «همدردیم»، فقط در لفظ و اظهارم

دل این جمع سنگی شد، نمی‌سنجد مگر با سود
من از دل سوز می‌گویم، نمی‌فهمند اظهارم

در اندیشه مرا خواندند، اکنون پشت دیوارم
چه دیواری، که عایق کرده و نم برنمی‌دارم

کسی کو جان‌فشان بودم برایش بی‌دریغ اما
به نام و نان که نزدیک است، نمی‌آید سرِ دارم

شدم چون گوی سرگردان، در این میدان بی‌مهران
نه دستی سوی دل باشد، نه حالی چون گرفتارم

شدم آیینه‌ی زنگار، درونم روشنی مرده
کسی جز سایه‌های سرد، نمی‌پرسد ز افکارم

نویس ای باد اگر پرسی «#کریم از خلق بیزار است؟»
دلی دارم، ولی دیگر نه تاب کُه، دل‌آزارم

#کریم_سرآبادانی

کانال تلگرام